محمد بن عبد الله بن عمر

32

خلاصهء سيرت رسول الله ( ص )

مهر دادم ومسلمان شدم ؛ وأحوال خود با سيد ، عليه السلام ، بگفتم . خوش‌دلى داد وصحابه تعجب كردند . وهمچنان در قيد رقيّت بودم وملازمت خدمت به سيد ، عليه السلام ، نمىتوانستم كرد وغزاى بدر وأحد از من فوت شد وتحسّر مىخوردم . سيد ، عليه السلام ، معلوم كرد كه اشتياقم بچه درجه از من فوت است وفرمود : اى سلمان ، خود را مكاتب گردان . وخواجهء من مغالات « 1 » مىنمود ، تا عاقبت به چهل وقيّه « 2 » زر وسيصد * درخت خرما كه از بهر وى بنشانم وبپرورانم ، با من كتابت كرد . چون به حضرت سيد ، عليه السلام ، رفتم وحال بگفتم ، أشارت فرمود به صحابه ، تا مرا مددى دهند . سيصد بچهء خرما توزيع كردند وبه من دادند . وسيد ، عليه السلام ، به دست مبارك بنشاند وجمله تازه سبز شد . چون يك سال تربيت درخت‌ها كرده بودم ، تسليم خواجة كردم . وزر بماند ومرا حبّه‌اى نبود ، وطريق نمىدانستم . روزى سيد ، عليه السلام ، مرا بخواند وپاره‌اى زر ناكوفته به وى آورده بودند وبه من داد . وچون به خواجة مىدادم ، چهل وقيّه بود ، واز قيد رقيّت خلاص يافتم . عزم خدمت سيد ، عليه السلام ، كردم و [ أو را ] « 3 » در غزو خندق بيافتم وبعد از آن در مشاهدها كه سيد ، عليه السلام ، بود حاضر شدم . « 4 » حكايت دوازدهم - جماعتى از قريش كه به نفس خود مهتدى شدند پيش از مبعث چهار تن ، پيش از مبعث سيد ، عليه السلام ، از قريش ، برخاستند وترك بت پرستيدن بكردند ودر طلب دين حق بودند : ورقة بن نوفل ، وعبيد اللّه بن جحش ، وعثمان بن الحويرث ، وزيد بن عمرو بن نفيل . وحكايت چنان بود كه قريش را عيدى بود وهمه حاضر شده بودند وبتي با خود برده بودند ومىپرستيدند . اين چهار كس با هم گفتند : اين بتان خدايى را نشايند ، چه از ايشان نه نفع آيد ونه ضرّ . اكنون روى در عالم نهيم وطلب دين حق كنيم . پس از مكة بيرون رفتند . ورقة بن نوفل عزم شام كرد ودين نصارى گرفت . چون سيّد ، عليه السّلام ، ظاهر شد ، به خدمت وى رفت ومسلمان شد . وعبيد اللّه بن جحش به طلب دين حق مىگرديد تا به سيد ، عليه السلام ، رسيد ومسلمان شد وبا صحابه هجرت كرد به حبشه ، وآنجايگه وفات يافت . وبعد از آن ، سيد ، عليه السلام ، زن وى ، امّ حبيبه دختر أبو سفيان ، را باز خانه آورد * وعثمان بن الحويرث به روم رفت پيش

--> ( 1 ) . مغالات : بها كردن پس در گذشتن از حد در آن ( منتهى ) . ( 2 ) . وقيه - اوقيه ، جمع أواقي . به ضم واو وفتح يا كسر قاف ، برابر است با هفت مثقال ونيم ، ومعرب از لاتينى . ( 3 ) . عبارت داخل [ ] از سيره ، ص 196 ، نقل شد . ( 4 ) . حكايت سلمان فارسي در سيره ، ص 189 - 198 ، آمده است .